رضا قلى خان ( هدايت )
697
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و ميناكر و ميناكار كسى را كويند كه اين ميناهاى ملون را آب كرده بر ظرف طلا يا نقره كار كند و بدل رنكهاى جواهر نمايد مولوى كفته بو العجب ميناكرى كز يك عمل * بست چندين خاصيتها بر زحل هم او كفته كيميادارى كه تبديلش كنى * كرچه جوى خون بود نيلش كنى اينچنين اكسيرها اسرار تست * اينچنين ميناكريها كار تست و نام قلعهايست فىمابين لار و هرمز قريب بشميل مينو بكسر اول و ضم سيّم بمعنى بهشت است و آسمان را نيز كويند زيرا كه بهشت در آسمان است حكيم ناصرخسرو علوى كفته اين يك سوى دوزخت همىخواند * و آن يك سوى ناز و نعمت مينو من نيز كفتهام آنكس كه فراخت كنيد مينا * هم بهر تو ساخت روضهء مينو مينوى مينوان بهشت على از ديكران كه آن را بهشت برين خوانند و مينوان مينو نيز همان است ميوه به وزن شيوه معروفست و بر هر ميوه از خربزه و هندوانه و انار و انجير و ليمو و نارنج اطلاق شود اما اهالى تبرستان بخصوصه امرود را ميوه كويند و ميوه دل بكسر هاء هوز و دال ابجد فرزند و معشوق را كويند و بمعنى شعر و سخن نيز آمده حكيم فرّخى كفته شعر اى نيمشب كريخته از رضوان * و اندر شكنج زلف شده پنهان اى ميوه دل من لا بل دل * اى آرزوى جانم لا بل جان ميهمان كسى را كويند كه چندى در ميهن يعنى خانه دوستى و رفيقى بماند و آن در اصل ميهنمان بوده آن را حذف كرده ميهمان كفتند حكيم اسدى كفته خورش نه بر ميهمان كونهكون * مكويش كز اين كم خور و زان فزون يارا نيز ترك دادند چنان كه نظامى كفته به صاحب ردّى و صاحب قبولى * نبايد كرد مهمان را فضولى ميهن بالفتح خانه و قبيله و زاد و بوم و اولاد و امثال آن حكيم فردوسى كفته ز بهر يكى راه كم بوده را * برانداختم ميهن و دوده را اسدى كفته چو آمد بر ميهن و خوان خويش * ببردش به صد لابه مهمان خويش انجمن بيست و يكم از فرهنك انجمنآرا در نون با الف [ نمايش نون با الف ] ناوناى نى باشد كه مىنوازند و ناى كلو و در فرهنك بمعنى آب آورده منوچهرى كفته تا باغ پديد آرد برك كل نيسانى * تا باد فروبارد ناونم آزارى و ديكر كويند ناى نى باشد كه مىنوازند و ناى كلو امير خسرو دهلوى كفته سماع عاشقان تسبيح دان زيرا كه خوش باشد هران نوحه كه صاحب ماتمى با چنك و نا كويد حكيم سنائى كفته اوّلين سدّه در ره آدم * بود ناى كلوى و طبل شكم و نام قلعه رفيع و منيع و محكم و خزينه پادشاهان غزنوى در آنجا جمع بوده و جمعى نكاهبان هميشه داشته حكيم ابو الخير فرّخى سيستانى در مدح محمّد بن محمود غزنوى كفته ز باج شاهان پر كن حصار شادح را * چو شاه شرق ز كنج ملوك قلعه ناى هم او كفته تا بهبينى كه بيك سال كند * پر ز دينار و درم قلعه ناى مسعود سعد سلمان كه از شعراى بزرك و امراى سترك سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى بوده بسبب تهمتى سالها در آن قلعه محبوس بوده و از محبوسى شكوها كرده و از آن جمله است كه كفته نالم ز دل چو ناى من اندر حصار ناى * پستى كرفت طالع من زين بلند جاى آرد هواى ناى مرا نالهاى زار * جز نالهاى زار چه آرد هواى ناى من نيز وقتى كفتهام مسعود روزكارم در عهد پادشاهى * وز ننك تنك كشته به من رى چو حصن ناى ناآزاد يعنى نجات نيافته و خلاص نشده و كنايه از مرد لئيم بخلاف آزادمرد كه سخى است ناىانبان سازى معروف كه بنفس دهن نوازند و مشهور است كه مار را از آواز آن خوش آيد چنان كه شتر را از حدى لهذا متعارفست خاصّه در هندوستان كه بهر خانه كه مار جاى دارد ناىانبان زنند و مار از سوراخ بيرون آيد بهواى نواى ناىانبان و آن را بكيرند خواجه فضل الدّين حكيم كاشانى كفته آنها كه مقيم حضرت جانانند * يادش نكنند و بر زبان كم رانند آنان كه مثال ناى و نى انبانند * دورند از او از آن ببانكش خوانند اثير آخسيكتى كفته به پيش باربد طبعى كه راه ارغنون سازد * زياده رونقى نبود نواى ناى انبانرا ناآغاز روز ترجمه ازل الآزال است يعنى روزى كه اول ندارد از طرف ماضى ناانجام ترجمه ابد الآباد است يعنى روزى كه انتهاپذير نباشد از طرف مستقبل ناانديش بر وزن نادرويش بمعنى بديهه يعنى بىفكر آمده و بر چيز ظاهر و روشن نيز اطلاق كنند كه محتاج بفكر نباشد مثال تاريكى شب و روشنائى روز نااوس بر وزن ناقوس بضم همزه در رشيدى بمعنى آتشكده آمده حكيم سنائى كفته كرچه زاغ سياه كشتم من * نكزينم مقام